+ - x
 » از همین شاعر
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
 ای مونس و غمگسار عاشق
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
 سفر کردم به هر شهری دویدم

 » بیشتر بخوانید...
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای
 مرا بخوان
 بهار
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 حضرت بوش
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 سیمای در غبار
 هیچ و پیچ
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
جان پرانوار همچنانک تو دیدی
از چمن یار صد روان مقدس
در گل و گلزار همچنانک تو دیدی
هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش
بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی
هر نظری کو بدید روی تو را گشت
خواجه اسرار همچنانک تو دیدی
صورت منصور دانک بود بهانه
برشده بر دار همچنانک تو دیدی
هست بر اومید گلستان تو جان ها
ساخته با خار همچنانک تو دیدی
عشق چو طاووس چون پرید شود دل
خانه پرمار همچنانک تو دیدی
عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق
عمر بود بار همچنانک تو دیدی
در دل عشاق فخر و ملک دو عالم
ننگ بود عار همچنانک تو دیدی
عشق خداوند شمس دین که به تبریز
جان کند ایثار همچنانک تو دیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *