+ - x
 » از همین شاعر
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
 راز را اندر میان نه وامگیر
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 دلی دارم که گرد غم نگردد
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای کشته نامحرمی چند
 تنهایی
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 نگه دارد برهمن کار خود را
 خورشید به گل نهفت می نتوانم
 گلیم بافته دست پدرم
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 بازسازی
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند دویدم سوی افندی
شکر که دیدم روی افندی
در شب تاری ره متواری
رهبر ما شد بوی افندی
شادی جان ها ذوق دهان ها
اصل مکان ها کوی افندی
صحن گلستان عشرت مستان
آب حیات و جوی افندی
عیش معظم جام دمادم
بزم دو عالم طوی افندی
کام من آمد دام افندی
های من آمد هوی افندی
گرگ ز بره دست بدارد
چون شنود او قوی افندی
گنج سبیلی خوان خلیلی
نیست بخیلی خوی افندی
کله شاهان سکه ماهان
در خم چوگان گوی افندی
خامش و کم گو هی کی بود او
قبله اوها اوی افندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *