+ - x
 » از همین شاعر
 یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 ای دشمن عقل و جان شیرین
 این چنین پابند جان میدان کیست
 آوازه جمالت از جان خود شنیدیم
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس

 » بیشتر بخوانید...
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
 اشک
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
 خانه سرخ است
 مرگ نجار
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 خسته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی
شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت
سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی
که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست
همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی
چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم
چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی
برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم
چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی
دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی
چه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی
نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریز
که نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *