+ - x
 » از همین شاعر
 یا ملک المغرب والمشرق
 تازه شد از او باغ و بر من
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی
 شنودم من که چاکر را ستودی
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن
 هفتم
 در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
 در عشق قدیم سال خوردیم

 » بیشتر بخوانید...
 سرنوشت واژگون
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 بهار
 اگر با تو نبودم
 گلوی شوق
 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 مهاجر چیست؟
 زبان درازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی
ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی
چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی
اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابید
به جای آب همه زهر ناب خوردندی
اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک
ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی
گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی
تموز و جمله نباتان او فسردندی
منزهی و درآمیختن عجب صفتی است
دریغ پرده اسرار درنوردندی
اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی
ز انبهی همه پاهای ما فشردندی
ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی
عقول و جان بشر را بدن شمردندی
گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیر
بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی
چو صورتی نبدی خوب جز تصور تو
شراب های مروق ز درد دردندی
اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی
وگر چه خلق همه هند و ترک و کردندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *