+ - x
 » از همین شاعر
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 گر این سلطان ما را بنده باشی
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
 صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
 عقل از کف عشق خورد افیون
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد

 » بیشتر بخوانید...
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 وداع
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 همسایه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رسید ترکم با چهره های گل وردی
بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی
بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا
بدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست
بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن
ز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را
تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشید
گرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم
بدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی
به عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی
که بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویند
به عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش
که زرد گفتی زر را به فن و آزردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *