+ - x
 » از همین شاعر
 بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی
 گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 عاقبت از عاشقان بگریختی
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 من پار بخورده ام شرابی
 می شدی غافل ز اسرار قضا

 » بیشتر بخوانید...
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه
 تاریخ تلخ
 همچو سر روان جريده برو
 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
 کَلفَهشنگ
 ای زادگاه من
 از دور بدیدم آن پری را
 گرگی بیرون می آید از غار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
نگاه دار نظر از رخ دگر یاری
وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر
بگو برو که همی ترسم از جگرخواری
هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد
درون چشم تو بیند خیال اغیاری
به من نگر که مرا یار امتحان ها کرد
به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری
گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت
بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
چنین چنین به تعجب سری بجنبانید
که نادرست و غریبست درنگر باری
چنانک گفت طراریم دزد در پی توست
چو من سپس نگریدم ربود دستاری
ز آب دیده داوود سبزه ها بررست
به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری
براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت
نظر به سنبله تر یکی ستمکاری
حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست
هلا که می نگرد سوی تو خریداری
چو مشتری دو چشم تو حی قیومست
به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
دهی تو کاله فانی بری عوض باقی
لطیف مشتریی سودمند بازاری
خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی
ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست
چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *