+ - x
 » از همین شاعر
 من ز گوش او بدزدم حلقه یی دیگر نهان
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
 چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 ساقیا باده چون نار بیار
 در فروبند که ما عاشق این میکده ایم
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 سماع آمد هلا ای یار برجه

 » بیشتر بخوانید...
 شعر ناتمام
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 ترا با خویش میبینم
 پلان ها و فلان ها
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 تلاوت اشک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مسلم آمد یار مرا دل افروزی
چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی
اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست
رهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم
یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک
اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی
چو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را
به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیده ست نیست انگوری
شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی
بپر گزاف پر و بال را چه می سوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا
تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *