+ - x
 » از همین شاعر
 آنچ در سینه نهان می داری
 جان خراباتی و عمر بهار
 عاشقی و آنگهانی نام و ننگ
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند

 » بیشتر بخوانید...
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 رسول فجر
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 وداع
 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 سکوت
 حنجر و گوش و نگاه
 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
 حجلۀ زمین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
گرسنه آمد و با نان همی کند بینی
ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز
زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
تو را که معدن زر پیش خود همی خواند
نمی روی و قراضه ز خاک می چینی
قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان
در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان
به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی
تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی
روی به معدن خود زانک جمله زرینی
به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم
که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
کشیدمت نه دعاها کشند آمین را
کشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را
تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد
چنین کند کرم و رحمت سلاطینی
وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل
که یوسفست کشنده تو ابن یامینی
به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید
که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام
تو لایقی بر من من دعا تو آمینی
در آن مکان که مکان نیست قصرها داری
در این مکان فنا چون حریص تمکینی
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن
تو از لجاج کنون احمدی و پارینی
فداح روح حیاتی فانت تحیینی
و انت تخلص دیباجتی من الطین
و انت تلبس روحی مکرما حللا
بها اعیش و تکفیننی لتکفینی
ایا مفجر عین تقر عینینی
سقاها سکراتی و شربها دینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *