+ - x
 » از همین شاعر
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 در این سرما سر ما داری امروز
 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 نگارا مردگان از جان چه دانند
 یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده
 نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را

 » بیشتر بخوانید...
 موج پوشید روی دریا را
 یک دامن بهار
 مردمان عمری پی کلاف سرگُم میروند
 ستاره (ادبیات کودک)
 مرا به خانه ام ببر
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
 خراسان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
گرسنه آمد و با نان همی کند بینی
ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز
زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
تو را که معدن زر پیش خود همی خواند
نمی روی و قراضه ز خاک می چینی
قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان
در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان
به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی
تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی
روی به معدن خود زانک جمله زرینی
به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم
که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
کشیدمت نه دعاها کشند آمین را
کشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را
تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد
چنین کند کرم و رحمت سلاطینی
وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل
که یوسفست کشنده تو ابن یامینی
به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید
که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام
تو لایقی بر من من دعا تو آمینی
در آن مکان که مکان نیست قصرها داری
در این مکان فنا چون حریص تمکینی
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن
تو از لجاج کنون احمدی و پارینی
فداح روح حیاتی فانت تحیینی
و انت تخلص دیباجتی من الطین
و انت تلبس روحی مکرما حللا
بها اعیش و تکفیننی لتکفینی
ایا مفجر عین تقر عینینی
سقاها سکراتی و شربها دینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *