+ - x
 » از همین شاعر
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 من ز وصلت چون به هجران می روم
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 هم به درد این درد را درمان کنم
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم
 اگر درد مرا درمان فرستی
 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
 آفتابی برآمد از اسرار
 ایها النور فی الفاد تعال

 » بیشتر بخوانید...
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 سال نو سال خوشی، سال صفاست
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
 اندر مذمت انواع آزادی
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی
خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی
خدای را تو ببینی به رغم معتزلی
اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز
گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی
مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگر
زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز
خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی
برآر نعره ارنی به طور موسی وار
بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی
دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی
تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *