+ - x
 » از همین شاعر
 آتش عشق تو قلاووز شد
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 در عشق قدیم سال خوردیم
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر

 » بیشتر بخوانید...
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
 بیمار
 از زخم قلب آبایی
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فرست باده ی جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بی نشان همی داری
بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی
ز ابر دل قطرات حیات می باری
چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد
ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست
ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق
چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم
تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانی
چو شمع را تو در این جمع در نمی آری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین
که خاک تبریز از وی بیافت بیداری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *