+ - x
 » از همین شاعر
 هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 یا ساقیةالمدام هاتی
 فعل نیکان محرض نیکیست
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 ای عشق پرده در که تو در زیر چادری
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
 ای کاش که جای آرمیدن بودی
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 میلاد من
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
 معاشران گره از زلف یار باز کنید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
طمع به وصل تو دارم، تو نیز می دانی
چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت
نماند صبر و قرارم، تو نیز می دانی
نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم
بدرد خسته ی خارم، تو نیز می دانی
به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد
به کوهسار چو سارم، تو نیز می دانی
انار بودم خندان، بران عقیق لبت
کنون چو شعله ی نارم، تو نیز می دانی
انار عشق تو بودست شمس تبریزی
که برد بر سردارم، تو نیز می دانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *