+ - x
 » از همین شاعر
 آدمیی، آدمیی، آدمی
 آن یوسف خوش عذار آمد
 یا رشا فدیته من زمن رایته
 می نروم هیچ از این خانه من
 شاه ما باری برای کاهلان
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 سی و ششم
 نگارا تو در اندیشه درازی
 ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
 مست می عشق را حیا نی

 » بیشتر بخوانید...
 تن کهنه قصر بلخم
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 اغوا
 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 امروز دیدمت که تو در خانهء منی
 برای شما که عشق تان زندگیست
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 گلوی شوق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
طمع به وصل تو دارم، تو نیز می دانی
چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت
نماند صبر و قرارم، تو نیز می دانی
نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم
بدرد خسته ی خارم، تو نیز می دانی
به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد
به کوهسار چو سارم، تو نیز می دانی
انار بودم خندان، بران عقیق لبت
کنون چو شعله ی نارم، تو نیز می دانی
انار عشق تو بودست شمس تبریزی
که برد بر سردارم، تو نیز می دانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *