+ - x
 » از همین شاعر
 جان من جان تو جانت جان من
 دل آمد و دی به گوش جان گفت
 کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
 گر یار لطیف و باوفایی
 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 به خدایی که در ازل بوده ست
 بباید عشق را ای دوست دردک
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
 چون مرا جمعی خریدار آمدند

 » بیشتر بخوانید...
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 شبانه
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
 هنربند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!
چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست ازان دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم ترا راست گفتم
که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحمست
که صد جا به فریاد جانم رسیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *