+ - x
 » از همین شاعر
 آن شعلهٔ نور می خرامد
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 چه کارستان که داری اندر این دل
 روی من از روی تو دارد صد روشنی
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 ما آفت جان عاشقانیم
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من

 » بیشتر بخوانید...
 ندانم نکته های علم و فن را
 بهار
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 مختار من
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 آدمک
 قلندر میل تقریری ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نشانت کی جوید که تو بی نشانی
مکانت کی یابد که تو بی مکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندی
که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی
رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن
مگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانست
از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل ها
نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد
که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل
ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلی
که تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست
کیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را
به هر دم کسی می کند مستعانی
که آن عقل کلی شود عقل کلی
گر آبی نیاید ز بحر عیانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *