+ - x
 » از همین شاعر
 مطربا عشقبازی از سر گیر
 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
 می دان که زمانه نقش سوداست
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 منم فانی و غرقه در ثبوتی
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 آمد مه و لشکر ستاره
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند
 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم
 مهاجر چیست؟
 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
 خیابان
 گویند کسان بهشت با حور خوش است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نشانت کی جوید که تو بی نشانی
مکانت کی یابد که تو بی مکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندی
که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی
رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن
مگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانست
از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل ها
نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد
که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل
ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلی
که تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست
کیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را
به هر دم کسی می کند مستعانی
که آن عقل کلی شود عقل کلی
گر آبی نیاید ز بحر عیانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *