+ - x
 » از همین شاعر
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 یا من یزید حسنک حقا تحیری
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی
 گر این سلطان ما را بنده باشی
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 فعل نیکان محرض نیکیست
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم

 » بیشتر بخوانید...
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 آبنوش سپیده
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
 لبش می بوسم و در می کشم می
 عمر خبیث
 خمخانه ی عشرت
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا میر خوبان هلا تا نرنجی
بهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید تو دارم
که سر را نخارم نگارا نرنجی
تو جانان مایی تو خاصان مایی
ز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزم
که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد
که از ما و زین ها و زان ها نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادان
ز نادان نگیری ز دانا نرنجی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *