+ - x
 » از همین شاعر
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 چهل و سوم
 تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
 دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 ای کز تو همه جفا وفا شد

 » بیشتر بخوانید...
 گلوی شوق
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 آذرخش خیال
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 ثباتش ده که میر شش جهات است
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 افسوس که من جدا زخاکت مردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا میر خوبان هلا تا نرنجی
بهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید تو دارم
که سر را نخارم نگارا نرنجی
تو جانان مایی تو خاصان مایی
ز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزم
که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد
که از ما و زین ها و زان ها نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادان
ز نادان نگیری ز دانا نرنجی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *