+ - x
 » از همین شاعر
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری
 دلا چون واقف اسرار گشتی
 کالی تیشی آینوسای افندی چلبی
 گر یار لطیف و باوفایی
 خدایا مطربان را انگبین
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 به حیلت تو خواهی که در را ببندی

 » بیشتر بخوانید...
 چه نويسم که حال من چون است
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 تو در دریا نئی او در بر تست
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 اجاق سرد انزوا
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 دو رباعی
 منه از کف چراغ آرزو را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به حیلت تو خواهی که در را ببندی
بنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو رنجور والله که آن زور داری
که بر چرخ آیی قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی
به صبح جمالت سحر را ببندی
غلام صبوحم ولی خصم صبحم
که از بهر رفتن کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان
به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزه آهوان دو چشمت
چو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آنست
که سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید ناگه بتابی
بدین آب هر رهگذر را ببندی
خموشم ولیکن روا نیست جانا
که از حال زارم نظر را ببندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *