+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 اندک اندک جمع مستان می رسند
 کار من اینست که کاریم نیست
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 به باغ آییم فردا جمله یاران
 به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک

 » بیشتر بخوانید...
 به این نابودمندی بودن آموز
 اصلاً چرا؟
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 گر آمدنم بخود بدی نامدمی
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 ز آهم مجویید تأثیر را
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 تو در دریا نئی او در بر تست
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به حیلت تو خواهی که در را ببندی
بنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو رنجور والله که آن زور داری
که بر چرخ آیی قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی
به صبح جمالت سحر را ببندی
غلام صبوحم ولی خصم صبحم
که از بهر رفتن کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان
به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزه آهوان دو چشمت
چو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آنست
که سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید ناگه بتابی
بدین آب هر رهگذر را ببندی
خموشم ولیکن روا نیست جانا
که از حال زارم نظر را ببندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *