+ - x
 » از همین شاعر
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم

 » بیشتر بخوانید...
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 ذهن کوچه گشت
 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
 دلهای گریخته
 دل سراپرده محبت اوست
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو هر چند صدری شه مجلسی
ز هستی نرستی در این محبسی
بده وام جان گر وجوهیت هست
درآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غم
گه از بی کسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقی
چو واگردد این کاروان واپسی
لطیفان خوش چشم هستند لیک
به چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شوی
برو سوی مردار چون کرکسی
نه ای شاخ تر و پذیرای آب
نه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتی
بیفروز شمعی چرا مغاسی
چو استارگان اندر این برج خاک
گهی گنسی و گهی خنسی
خمش کن مباف این دم از بهر برد
چو در برد ماندی تو خود اطلسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *