+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 می نروم هیچ از این خانه من
 ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 برخیز و صبوح را برنجان
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 سیزدهم

 » بیشتر بخوانید...
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 برهمن را نگویم هیچ کاره
 شب همچنان سیاه
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 ف ا ص ل ه
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 پیچ در پیچ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو هر چند صدری شه مجلسی
ز هستی نرستی در این محبسی
بده وام جان گر وجوهیت هست
درآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غم
گه از بی کسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقی
چو واگردد این کاروان واپسی
لطیفان خوش چشم هستند لیک
به چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شوی
برو سوی مردار چون کرکسی
نه ای شاخ تر و پذیرای آب
نه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتی
بیفروز شمعی چرا مغاسی
چو استارگان اندر این برج خاک
گهی گنسی و گهی خنسی
خمش کن مباف این دم از بهر برد
چو در برد ماندی تو خود اطلسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *