+ - x
 » از همین شاعر
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 دوش دل عربده گر با کی بود؟
 روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 گل خندان که نخندد چه کند
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد

 » بیشتر بخوانید...
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رضیت بما قسم الله لی
و فوضت امری دلی خالقی
لقد احسن الله فیما مضی
کذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقی
بگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دلرا ز اندیشها
که بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کند
نه دوزخ بماند، نه در وی شقی
اگر تو گریزی ز ما، سابقی
ور از تو گریزیم، تولا حقی
میان شب و روز فرقی نماند
چو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
به صد لابه مخمور را می دهی
کی دیدست ساقی بدین مشفقی؟!
شراب سخن بخش رقاص کن
که گردد کلوخ از تفش منطقی
چو حق گول جستست و قلب سلیم
دلا زیرکی می کنی؟ احمقی
ز فکرت دل و جان گر آرام داشت
چرا رفت در سکر و در موسقی؟!
تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!
تو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
جعل وش ز گل خویشتن در کشی
همان چرک می کش، بدان لایقی
همه خارکس دان، اگر پادشاست
بجز خار خار، و غم عاشقی
خمش کن، ببین حق را فتح باب
چهددر فکرت نکته ی مغلقی؟!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *