+ - x
 » از همین شاعر
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 هر که آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 یک قوصره پر دارم ز سخن
 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده*
 جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر
 سی و پنجم
 گر وسوسه ره دهی به گوشی
 ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو

 » بیشتر بخوانید...
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 چهار بیتی ها
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 آرزو
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 با سماجت یک الماس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حدی نداری در خوش لقایی
مثلی نداری در جان فزایی
بر وعده تو بر نجده تو
که م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانه
رفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدم
آن قرص مه را کی می نمایی
ماهی کمالی آب زلالی
جاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستم
بگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله الله
افزون ده آن می چون مرتضایی
یک گوشه جان ماندست پیچان
و آن پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم با نیم دیگر
هین صلح شان ده تا چند پایی
زاغی و بازی در یک قفص شد
و از زخم هر دو در ابتلایی
بگشا قفس را تا ره شودشان
جنگی نماند چون در گشایی
نفسی و عقلی در سینه ما
در جنگ و محنت مست خدایی
گر جنگ خواهی درشان فروبند
ور نی بکن شان یک دم سقایی
در آب افکن چون مهد موسی
این جان ما را چون جان مایی
تا کش نیاید فرعون ملعون
نی آن عوانان اندر دغایی
در آب رقصان مهد لطیفش
از خوف رسته وز بی نوایی
فرعون اکنون بشناسد او را
کز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی و آن آب قایم
داد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی در خوف جان بد
در آب بودش امن بقایی
هر چیز زنده از آب باشد
کب است ما را نقل سمایی
تو آب آبی تو تاب تابی
آب از تو یابد لطف و روایی
قارون نعمت طماع گردد
در بخشش تو گیرد گدایی
جز در گدایی کس این نیابد
ناموس کم کن با کبریایی
گیرنده خواهد جوینده خواهد
ناموس آرد جان را جدایی
خاموش کردم لیکن روانم
در اندرونم گشته ست نایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *