+ - x
 » از همین شاعر
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 سبق الجد الینا نزل الحب علینا
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای

 » بیشتر بخوانید...
 اشارتی
 بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
 شراب شعر چشمهای تو
 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
 مادر
 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
 قصه ی عشق
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 آخر سوب نیست...
 غم عشقت ز گنج رایگان به

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حدی نداری در خوش لقایی
مثلی نداری در جان فزایی
بر وعده تو بر نجده تو
که م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانه
رفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدم
آن قرص مه را کی می نمایی
ماهی کمالی آب زلالی
جاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستم
بگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله الله
افزون ده آن می چون مرتضایی
یک گوشه جان ماندست پیچان
و آن پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم با نیم دیگر
هین صلح شان ده تا چند پایی
زاغی و بازی در یک قفص شد
و از زخم هر دو در ابتلایی
بگشا قفس را تا ره شودشان
جنگی نماند چون در گشایی
نفسی و عقلی در سینه ما
در جنگ و محنت مست خدایی
گر جنگ خواهی درشان فروبند
ور نی بکن شان یک دم سقایی
در آب افکن چون مهد موسی
این جان ما را چون جان مایی
تا کش نیاید فرعون ملعون
نی آن عوانان اندر دغایی
در آب رقصان مهد لطیفش
از خوف رسته وز بی نوایی
فرعون اکنون بشناسد او را
کز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی و آن آب قایم
داد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی در خوف جان بد
در آب بودش امن بقایی
هر چیز زنده از آب باشد
کب است ما را نقل سمایی
تو آب آبی تو تاب تابی
آب از تو یابد لطف و روایی
قارون نعمت طماع گردد
در بخشش تو گیرد گدایی
جز در گدایی کس این نیابد
ناموس کم کن با کبریایی
گیرنده خواهد جوینده خواهد
ناموس آرد جان را جدایی
خاموش کردم لیکن روانم
در اندرونم گشته ست نایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *