+ - x
 » از همین شاعر
 به غم فرونروم باز سوی یار روم
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا
 بسوزانیم سودا و جنون را
 ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 الا حریم لیلی، علیکم سلامی
 دوش عشق شمس دین می باختیم
 گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی

 » بیشتر بخوانید...
 می نمايی اگر جدايی باز
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 ماجرای این و آن
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 ای جوانان عجم
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 لعل بدخشان
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 دو گیتی را بخود باید کشیدن
 خطه ی سبز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو جان مایی، ماه سمایی
فارغ ز جمله اندیشهایی
جویی ز فکرت، داروی علت
فکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکش
باهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بست استت
شاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادست هستی
او قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم
نامد زیانش بی دست و پایی
خامش! برآن باش که پر نگویی
هرچند با خود بر می نیایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *