+ - x
 » از همین شاعر
 ای خیالت در دل من هر سحور
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده*
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 چونک درآییم به غوغای شب
 از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
 مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند

 » بیشتر بخوانید...
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 آنکه خوابم را ورق می زد
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 رباعیات
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
 در سرای مغان رفته بود و آب زده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو جان مایی، ماه سمایی
فارغ ز جمله اندیشهایی
جویی ز فکرت، داروی علت
فکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکش
باهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بست استت
شاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادست هستی
او قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم
نامد زیانش بی دست و پایی
خامش! برآن باش که پر نگویی
هرچند با خود بر می نیایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *