+ - x
 » از همین شاعر
 می نروم هیچ از این خانه من
 چند اندر میان غوغایی
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم

 » بیشتر بخوانید...
 پس از سکوت بلند
 چه نويسم که حال من چون است
 خودی را از وجود حق وجودی
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
 دنیای مردان
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 پری دریایی
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا ساقیا روا داری
که رود روز ما به هشیاری
گر بریزی تو نقل ها در پیش
عقل ها را ز پیش برداری
عوض باده نکته می گویی
تا بری وقت ما به طراری
درد دل را اگر نمی بینی
بشنو از چنگ ناله و زاری
ناله نای و چنگ حال دلست
حال دل را تو بین که دلداری
دست بر حرف بی دلی چه نهی
حرف را در میان چه می آری
طوق گردن تویی و حلقه گوش
گردن و گوش را چه می خاری
گفته را دانه های دام مساز
که ز گفتست این گرفتاری
گه کلیدست گفت و گه قفلست
گاه از او روشنیم و گه تاری
گفت بادست گر در او بوییست
هدیه تو بود که گلزاری
گفت جامست گر بر او نوریست
از رخ تو بود که انواری
مشک بربند کوزه ها پر شد
مشک هم می درد ز بسیاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *