+ - x
 » از همین شاعر
 در فنای محض افشانند مردان آستی
 می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 بخش چهارم
 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد
 گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت

 » بیشتر بخوانید...
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 زندگی
 یک کوچه ی باران زده...
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مستم از باده های پنهانی
وز دف و چنگ و نای پنهانی
مر چنین دلربای پنهان را
واجب آمد وفای پنهانی
می زند سال ها در این مستی
روح من های های پنهانی
گفتم ای دل کجایی آخر تو
گفت در برج های پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راست
آن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه را
دادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که بر او
تابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد دودم چیست
آیتی از بلای پنهانی
ز آن بلا جان های ما مرهاد
تا برد تحفه های پنهانی
شمس تبریز شوربایی بپخت
صوفیان الصلای پنهانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *