+ - x
 » از همین شاعر
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی
 عاشقی بر من پریشانت کنم
 هست امروز آنچ می باید بلی
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
 ای بی تو حرام زندگانی
 صدایی کز کمان آید نذیریست

 » بیشتر بخوانید...
 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
 یک روز
 معنای تجدد
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
 زندگی خار و خشت میخواهد
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز اول بامداد سر مستی
ورنه دستار کژ چرا بستی؟!
به خدا دوش تا سحر همه شب
باده بی صرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست
که ازان بازی و ازان دستی
نانچ خوردی بده به مخموران
ای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمد
لرزه در که فتاد در پستی
بدویدن ازو نخواهی رست
سر بند عاشقانه و رستی
تا که پیوسته در امان باشی
چون بدار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریز
که ز دام سخن درین شستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *