+ - x
 » از همین شاعر
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 چهل و چهارم
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 هر که را اسرار عشق اظهار شد

 » بیشتر بخوانید...
 تنگنای زنده گی
 یکی از حجرهٔ خلوت برونی
 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
 به دشمن آزادی زنان
 اشتباه باور
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 از میان هزارتا خود من
 ای نورس شرقی
 بازگشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز اول بامداد سر مستی
ورنه دستار کژ چرا بستی؟!
به خدا دوش تا سحر همه شب
باده بی صرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست
که ازان بازی و ازان دستی
نانچ خوردی بده به مخموران
ای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمد
لرزه در که فتاد در پستی
بدویدن ازو نخواهی رست
سر بند عاشقانه و رستی
تا که پیوسته در امان باشی
چون بدار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریز
که ز دام سخن درین شستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *