+ - x
 » از همین شاعر
 ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
 ای ز گلزار جمالت یاسمین پا کوفته
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 نی سیم و نه زر نه مال خواهیم
 من دلق گرو کردم عریان خراباتم
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 تو نقشی نقش بندان را چه دانی

 » بیشتر بخوانید...
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 ای پرتگاه دور از دسترس من!
 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 ناودانها
 بنویس...
 دور از رخت سرای درد است خانه من
 من بدستان تو آیم که تنت را بچشم

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

کار به پیری و جوانیستی
پیر بمردی و جوان زیستی
بانگ خر نفست اگر کم شدی
دعوت عقل تو مسیحیستی
گر نبدی خنده ی صبح کذوب
هیچ دلی زار بنگریستی
گر بت جان روی نمودی به ما
جمله ی ذرات چو ما نیستی
گر توی تو نفسی کاستی
همچو تو اندر دو جهان کیستی؟!
گر نبدی غیرت آن آفتاب
ذره به ذره همه ساقیستی
دانه من از کاه جدا کردمی
گر کفه را هیچ تناهیستی
مار اگر آب وفا یافتی
در دل آن بحر چو ماهیستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *