+ - x
 » از همین شاعر
 نشانت کی جوید که تو بی نشانی
 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 ای خدا این وصل را هجران مکن
 ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 بار دیگر ملتی برساختی برساختی
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو

 » بیشتر بخوانید...
 گشته مهمان من آن سرو خرامان امشب
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 وصال او ز عمر جاودان به
 شب شکستن فانوس
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
  شیرین هوس
 عشق تو نهال حیرت آمد
 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا یا مالکا رق الزمان
الا یا ناسخا، حسن الغوانی
الا من لطفه ماء زلال
و مافی الکون ظرف کالاوانی
سجود کل اوج او حضیض
بشمس الدین سلطان المعانی
الا تبریز بشراک دواما
و صار ساجدیک المشرقان
ظل الله تبریزا بظل
تضعضع من تصوره جنانی
تعالی عن مدیحی، قد تعالی
ولکن لیس صبر فی لسانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *