+ - x
 » از همین شاعر
 آمد آن خواجه سیماترش
 آه در آن شمع منور چه بود
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 ای بهار سبز و تر شاد آمدی
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 نگارا تو گلی یا جمله قندی
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن

 » بیشتر بخوانید...
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 کاغذ دیواری
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 مادر
 اسفندیار
 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا ساقیةالمدام هاتی
وامحوا بمدامة صفاتی
من عین مدامة رحیق
لا تمزجها من الفرات
اشبع طربا و رو عیشا
لا تخش ملامةالوشاة
لا تسکر جاهلا لیما
واسکر نفرا من الکفاة
قم فاسب بوجنتیک عقلی
قم فاقن بمقلتیک ذاتی
بشری بولوج روح قدس
ینجی نظری من الکفاة
لاخوف ولا فنا لذات
لا ینعشه من الممات
لا امن و لا امان حتی
اقطع طمعی من نجات
تبریز نحقتنی و الا
فاحسب بدنی من الموات


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *