+ - x
 » از همین شاعر
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 خواجه غلط کرده ای در روش یار من
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها

 » بیشتر بخوانید...
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 ترا در خویش می بینم
 زندگی
 خزان دوباره نرفت
 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
 خط آفتاب
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 دست الفت
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 چو از دل عشق رفت آزار آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
ان جسمی فی زجاج بالنوی لا تکسرونی
اجعلوا الساقی خبیرا عارفا عنه سلونی
اننی لست احب المفتری لا تظلمونی
فاذا انتم سکرتم فوق السکر سکرا
فاقرعوا باب التقاضی واسألوا لا تقنطونی
کنت فی سیر خفی صورتی فی ذالسکون
خلتمنی کالجماد ذاک من نکس العیون
ان اردتم انتعاشا فاتقوا مکرالظنون
ان نکستم فاستقیموا واحذروا ریب المنون


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *