+ - x
 » از همین شاعر
 دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه
 عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او
 چونک کمند تو دلم را کشید
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
 ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
 چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام
 به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 باغ من
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 تا شنیدم که نیایی سخنم را یخ زد
 افق روشن
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 استاده بود پیکر بودای بامیان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
ان جسمی فی زجاج بالنوی لا تکسرونی
اجعلوا الساقی خبیرا عارفا عنه سلونی
اننی لست احب المفتری لا تظلمونی
فاذا انتم سکرتم فوق السکر سکرا
فاقرعوا باب التقاضی واسألوا لا تقنطونی
کنت فی سیر خفی صورتی فی ذالسکون
خلتمنی کالجماد ذاک من نکس العیون
ان اردتم انتعاشا فاتقوا مکرالظنون
ان نکستم فاستقیموا واحذروا ریب المنون


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *