+ - x
 » از همین شاعر
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن
 به خدایی که در ازل بوده ست
 عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
 توبه من درست نیست خموش
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 گفتی که گزیده ای تو بر ما

 » بیشتر بخوانید...
 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
 سه کنجی اتاق
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 یک کوچه ی باران زده...
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 ابریشم و عصل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
ان جسمی فی زجاج بالنوی لا تکسرونی
اجعلوا الساقی خبیرا عارفا عنه سلونی
اننی لست احب المفتری لا تظلمونی
فاذا انتم سکرتم فوق السکر سکرا
فاقرعوا باب التقاضی واسألوا لا تقنطونی
کنت فی سیر خفی صورتی فی ذالسکون
خلتمنی کالجماد ذاک من نکس العیون
ان اردتم انتعاشا فاتقوا مکرالظنون
ان نکستم فاستقیموا واحذروا ریب المنون


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *