+ - x
 » از همین شاعر
 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
 ای دل بی بهره از بهرام ترس
 گر تو عودی سوی این مجمر بیا
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 جان ما را هر نفس بستان نو
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست

 » بیشتر بخوانید...
 قومندان با خدا نالیده می گفت
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 مرد درخت
 صدایی در شب
 بهانه
 من مست می عشقم
 شهر خوابیده
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 علف شدم لبِ كلكین و یار، سم پاشید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
و تحرقت ضلوعی و جوانحی بناری
و سعادة لیوم نظرالسعود فینا
نزل السهیل سهلا و اقام فی جواری
فدخلت لج بحر بطرا بما اتانی
فغرقت فیه لکن نظرالحبیب جاری
فتحت عیون قلبی فرأیت الف بحر
و مراکبا علیها بهوی الهوا سواری
تبریز حض فضلا و ترابه کمالا
بشعاع نور صدر هو افضل الکبار
تبریز اشفعی لی بشفاعة الی من
زعقات وجد قلبی لحقتة بالتواری
و لاجل س حالی بتواضعی لدیه
و تعرضی هوانی بهواه والصغار
و تقول لا تقطع کبدا رهین شوق
برجاک ما یرجی و یذوب بالبواری
و تتوب من ذنوبی و تجاسری علیه
و لیه عود قلبی و نهایة الفرار
لمعات شمس دین هو سیدی حقیقا
هی اصل اصل روحی و وراء هاعواری
جمع الاله شملا قطعته شقوة لی
فهو الکبیر یعفو لجنایة العصاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *