+ - x
 » از همین شاعر
 ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد
 نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
 بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی

 » بیشتر بخوانید...
 عشق تو نهال حیرت آمد
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
 ترازوی طلایی
 خوشا روزی که خود را باز گیری
 بازگشت
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 باز سردار دگر را کشتند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
فی النار قد تواری کن هکذا حبیبی
ذاق القراش ذوقا والشمع ذاب شوقا
والدمع منه سارا کن هکذا حبیبی
فی العشق مذرجعتا باللیل ما هجعنا
فی مجلس السکاری کن هکذا حبیبی
العاشقون قاموا، ذااللیل لاتناموا
لا تنفروا فرارا کن هکذا حبیبی
الوصل سال سیلا مجنون صار لیلی
لیل غدا نهارا کن هکذا حبیبی
الشمس فی ضحاها و القلب قد یراها
والعقل فیه حارا کن هکذا حبیبی
من الکلیم دلا و لرب قد تجلی
انی آنست نارا کن هکذا حبیبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *