+ - x
 » از همین شاعر
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 دل خون خواره را یک باره بستان
 لا یغرنک سد هوس عن رایی

 » بیشتر بخوانید...
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 سلام الله ما کر اللیالی
 خاطره باغ
 پریدن از سر بامی به بامی
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 قلب آرزو
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 اگر تو گرم و من سردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
فی النار قد تواری کن هکذا حبیبی
ذاق القراش ذوقا والشمع ذاب شوقا
والدمع منه سارا کن هکذا حبیبی
فی العشق مذرجعتا باللیل ما هجعنا
فی مجلس السکاری کن هکذا حبیبی
العاشقون قاموا، ذااللیل لاتناموا
لا تنفروا فرارا کن هکذا حبیبی
الوصل سال سیلا مجنون صار لیلی
لیل غدا نهارا کن هکذا حبیبی
الشمس فی ضحاها و القلب قد یراها
والعقل فیه حارا کن هکذا حبیبی
من الکلیم دلا و لرب قد تجلی
انی آنست نارا کن هکذا حبیبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *