+ - x
 » از همین شاعر
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 آخر گل و خار را بدیدی
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
 ما شاخ گلیم نی گیاهیم
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 حسودان را ز غم آزاد کردم
 باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا

 » بیشتر بخوانید...
 خانه متروک
 مشاعره
 لعنت
 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 شبی در بهار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قلت له مصیحا یا ملک المشرق
اقسم بالخالق مثلک لم یخلق
قدرک لایعرف وعدک لا یخلف
نائلک الاشرف بالک لم یغلق
جسمی کالخردله احرقه ذاالوله
خلد فی الزلزله من یک لم یخفق
صرت انا لا انا غیرک عندی فنا
ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق
هیج کس ای جان من، جان سخن دان من
نور رخ شد ندید، تا نکند بیدقی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *