+ - x
 » از همین شاعر
 ای وصل تو اصل شادمانی
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 بخش نهم
 آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا تویی
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم

 » بیشتر بخوانید...
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 شب آنقَدر شب است كه ترسانده زاغ را
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 تمام كوچه ها
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قلت له مصیحا یا ملک المشرق
اقسم بالخالق مثلک لم یخلق
قدرک لایعرف وعدک لا یخلف
نائلک الاشرف بالک لم یغلق
جسمی کالخردله احرقه ذاالوله
خلد فی الزلزله من یک لم یخفق
صرت انا لا انا غیرک عندی فنا
ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق
هیج کس ای جان من، جان سخن دان من
نور رخ شد ندید، تا نکند بیدقی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *