+ - x
 » از همین شاعر
 چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 مرا اقبال خندانید آخر
 خواهی ز جنون بویی ببری
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
 گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی
 بر منبرست این دم مذکر مذکر
 ای وصل تو آب زندگانی

 » بیشتر بخوانید...
  کاکه کیست
 سر سرگشته ام سامان نداره
 فصل کهنه عشق
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 مرد مجسمه
 مصیبت هشیاری
 سلام حق
  چشمه
 منه از کف چراغ آرزو را
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما
آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین
ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ
ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو
ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا
ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان جرس
ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا
ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر
آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
بار دگر آغاز کن آن پرده ها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور
ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *