+ - x
 » از همین شاعر
 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
 گر این جا حاضری سر همچنین کن
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
 این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
 طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید

 » بیشتر بخوانید...
 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 هشدار و اسکلیت
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 از دل جنگل انبوه ...
 شعر ناتمام
 مرگ نجار
 اسفندیار
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
سفر بی روشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس از شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بی شما میخواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیا
ازین پس بینوایی مصلحت نیست
درین مطبخ که قربانست جانها
چو دو نان نان رُبایی مطلحت نیست
بگو آن حرص و آز راهزن را
که مکر و بد نمایی مصلحت نیست
چو پا داری برو دستی بجنبان
ترا بی دست و پایی مصلحت نیست
چو پای تو نماند پَر دهندت
که بی پر در هوایی مصلحت نیست
چو پَر یابی بسوی دام حّق پَر
که از دامش رهایی مصلحت نیست
هُمای قاف قربی ای برادر
هُما را جز هُمایی مصلحت نیست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
درین جو آشنایی مصلحت نیست
خمُش باش و فنای بحر حق شو
به انبازی خدایی مصلحت نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *