+ - x
 » از همین شاعر
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای
 ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا

 » بیشتر بخوانید...
 ناشناس
 دختر و بهار
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
برای بنده خود لطف ها گفت
چه گویم من مکافات تو ای جان
که نیکی تو را جانا خدا گفت
ولیکن جان این کمتر دعاگو
همه شب روی ماهت را دعا گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *