+ - x
 » از همین شاعر
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 خوش باش که هر که راز داند
 نو به نو هر روز باری می کشم
 گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
 هله ای کیا نفسی بیا

 » بیشتر بخوانید...
 پریدن از سر بامی به بامی
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 نالد به حال زار من امشب سه تار من
 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صدایی کز کمان آید نذیریست
که اغلب با صدایش زخم تیریست
مثر را نگر در آب آثار
کاثر جستن عصای هر ضریریست
پس لا تبصرونت تبصرونی ست
بصر جستن ز الهام بصیریست
تو هر چه داری نه جویانش بودی
طلب ها گوش گیری و بشیریست
چنان کن که طلب ها بیش گردد
کثیرالزرع را طمع وفیریست
مشو نومید از ظلمی که کردی
که دریای کرم توبه پذیریست
گناهت را کند تسبیح و طاعات
که در توبه پذیری بی نظیریست
شکسته باش و خاکی باش این جا
که می جوید کرم هر جا فقیریست
کرم دامن پر از زر کرد و آورد
که تا وا می خرد هر جا اسیریست
عزیزی بخشد آن کس را که خواری ست
بزرگی بخشد آن را که حقیریست
که هستی نیستی جوید همیشه
زکات آن جا نیاید که امیریست
ازیرا مظهر چیزیست ضدش
از این دو ضد را ضد خود ظهیریست
تو بر تخته سیاهی گر نویسی
نهان گردد که هر دو همچو قیریست
بود فرقی ز تری تا ترست خط
چو گردد خشک پنهان چون ضمیریست
خمش کن گر چه شرحش بی شمارست
طبیعت ها عدو هر کثیریست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *