+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
 عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد
 آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 ناآمده سیل تر شدستیم
 ای برده اختیارم تو اختیار مایی

 » بیشتر بخوانید...
 خاک خسته
 بگو
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 بوسه گاه رحمت
 جلوه ساقی
 فصل گل در بهار می درکش
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 جهان مهر و مه زناری اوست
 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مبر رنج ای برادر خواجه سختست
به وقت داد و بخشش شوربختست
اگر چه باغ را نیمی گرفته ست
ولیکن سخت بی میوه درختست
گشاده ابروست و بسته کیسه
مشو غره که او را سیم و رختست
دو دستش را به تخته دوختستند
چه سود ار خواجه بر بالای تختست
وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه
سخااش مرده است و لخت لختست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *