+ - x
 » از همین شاعر
 برخیز و صبوح را برنجان
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 صد دهل می زنند در دل ما
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 شکر ایزد را که دیدم روی تو
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن

 » بیشتر بخوانید...
 این صبح همان و آن شب تار همان
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 آرند یکی و دیگری بربایند
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 معاشران گره از زلف یار باز کنید
 هر چه داری، وفا نداری يار
 درد عشقی کشیده ام که مپرس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در این خانه کژی ای دل گهی راست
برون رو هی که خانه خانه ماست
چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد
رو آن جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مستور داری
منم روز و همیشه روز رسواست
تو میرابی که بر جو حکم داری
به جو اندرنگنجد جان که دریاست
تو پر و بال داری مرغ واری
به پر و بال مردان را چه پرواست
نجس در جوی ما آب زلالست
مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست
صلا ای آفتاب لامکانی
که ذره ذره از تابش ثریاست
بحمدالله به عشق او بجستیم
از این تنگی که محراب و چلیپاست
دهل برگیر و در بازار می رو
ندا می کن که یوسف خوب سیماست
دریدم پرده ناموس و سالوس
که جان من ز جان خویش برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *