+ - x
 » از همین شاعر
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
 چه کارستان که داری اندر این دل
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 کسی که غیر این سوداش نبود

 » بیشتر بخوانید...
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 قلب آرزو
 قرن ما
 نوازش
 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 اژدها
 عشق رفت
 فریاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در این خانه کژی ای دل گهی راست
برون رو هی که خانه خانه ماست
چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد
رو آن جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مستور داری
منم روز و همیشه روز رسواست
تو میرابی که بر جو حکم داری
به جو اندرنگنجد جان که دریاست
تو پر و بال داری مرغ واری
به پر و بال مردان را چه پرواست
نجس در جوی ما آب زلالست
مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست
صلا ای آفتاب لامکانی
که ذره ذره از تابش ثریاست
بحمدالله به عشق او بجستیم
از این تنگی که محراب و چلیپاست
دهل برگیر و در بازار می رو
ندا می کن که یوسف خوب سیماست
دریدم پرده ناموس و سالوس
که جان من ز جان خویش برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *