+ - x
 » از همین شاعر
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 ای تو چو خورشید و شه خاص من
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند

 » بیشتر بخوانید...
 سرنوشت باغ
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 تهمینه
 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
 با ارغنون شکسته
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
 خیابان
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی دلی درد و سقامست
بجز با روی خوبت عشقبازی
حرامست و حرامست و حرامست
همه فانی و خوان وحدت تو
مدامست و مدامست و مدامست
چو چشم خود بمالم خود جز تو
کدامست و کدامست و کدامست
جهان بر روی تو از بهر روپوش
لثامست و لثامست و لثامست
به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست
ز هر ذره به گفت بی زبانی
پیامست و پیامست و پیامست
غم و شادی ما در پیش تختت
غلامست و غلامست و غلامست
اگر چه اشتر غم هست گرگین
امامست و امامست و امامست
پس آن اشتر شادی پرشیر
ختامست و ختامست و ختامست
تو را در بینی این هر دو اشتر
زمامست و زمامست و زمامست
نه آن شیری که آخر طفل جان را
فطامست و فطامست و فطامست
از آن شیری که جوی خلد از وی
نظامست و نظامست و نظامست
خمش کردم که غیرت بر دهانم
لگامست و لگامست و لگامست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *