+ - x
 » از همین شاعر
 چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
 ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
 هر کی بالاست مر او را چه غمست
 چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم

 » بیشتر بخوانید...
 عبادت
 آزادی
 دجود است اینکه بینی یا نمود است
 جوانان را بد آموز است این عصر
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 بیرون از عریانی
 سه کنجی اتاق
 در نظربازی ما بی خبران حیرانند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی دلی درد و سقامست
بجز با روی خوبت عشقبازی
حرامست و حرامست و حرامست
همه فانی و خوان وحدت تو
مدامست و مدامست و مدامست
چو چشم خود بمالم خود جز تو
کدامست و کدامست و کدامست
جهان بر روی تو از بهر روپوش
لثامست و لثامست و لثامست
به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست
ز هر ذره به گفت بی زبانی
پیامست و پیامست و پیامست
غم و شادی ما در پیش تختت
غلامست و غلامست و غلامست
اگر چه اشتر غم هست گرگین
امامست و امامست و امامست
پس آن اشتر شادی پرشیر
ختامست و ختامست و ختامست
تو را در بینی این هر دو اشتر
زمامست و زمامست و زمامست
نه آن شیری که آخر طفل جان را
فطامست و فطامست و فطامست
از آن شیری که جوی خلد از وی
نظامست و نظامست و نظامست
خمش کردم که غیرت بر دهانم
لگامست و لگامست و لگامست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *