+ - x
 » از همین شاعر
 چهاردهم
 به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 خلق می جنبند مانا روز شد
 تلخی نکند شیرین ذقنم
 آخر از هجران به وصلش در رسیدستی دلا
 بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم

 » بیشتر بخوانید...
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 کبود
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 ز دست کوته خود زیر بارم
 قصه یی برای کودکم
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 اهل خورد و برد شو ورنه ترورت می کنند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی دلی درد و سقامست
بجز با روی خوبت عشقبازی
حرامست و حرامست و حرامست
همه فانی و خوان وحدت تو
مدامست و مدامست و مدامست
چو چشم خود بمالم خود جز تو
کدامست و کدامست و کدامست
جهان بر روی تو از بهر روپوش
لثامست و لثامست و لثامست
به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست
ز هر ذره به گفت بی زبانی
پیامست و پیامست و پیامست
غم و شادی ما در پیش تختت
غلامست و غلامست و غلامست
اگر چه اشتر غم هست گرگین
امامست و امامست و امامست
پس آن اشتر شادی پرشیر
ختامست و ختامست و ختامست
تو را در بینی این هر دو اشتر
زمامست و زمامست و زمامست
نه آن شیری که آخر طفل جان را
فطامست و فطامست و فطامست
از آن شیری که جوی خلد از وی
نظامست و نظامست و نظامست
خمش کردم که غیرت بر دهانم
لگامست و لگامست و لگامست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *