+ - x
 » از همین شاعر
 آوازه جمالت از جان خود شنیدیم
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
 من بسازم ولیک کی شاید
 گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 چنین باشد چنین گوید منادی
 مگر تو یوسفان را دلستانی
 گویم سخن لب تو یا نی

 » بیشتر بخوانید...
 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 ساقی به نور باده برافروز جام ما
 کفر و دین
 ترا با خویش میبینم
 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 شب همچنان سیاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم
دل رنجور به طنبور نوایی دارد
دل صدپاره خود را به نوایش دادیم
به خرابات بدستیم از آن رو مستیم
کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم
ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب
همه را جمله یکی کن که در این افرادیم
همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد
مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم
دل ما یافت از این باده عجایب بویی
لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم
از برون خسته یاریم و درون رسته یار
لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم
همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست
در خرابات فنا عاقله ایجادیم
هله خاموش بیارام عروسی داریم
هله گردک بنشینیم که ما دامادیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *