+ - x
 » از همین شاعر
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 برای تو فدا کردیم جان ها
 عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم
 پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
 آمد سرمست سحر دلبرم
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 به پیشت نام جان گویم زهی رو

 » بیشتر بخوانید...
 پریدن از سر بامی به بامی
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
 دو بن بست
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 قومندان با خدا نالیده می گفت
 زندگی خار و خشت میخواهد
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم
دل رنجور به طنبور نوایی دارد
دل صدپاره خود را به نوایش دادیم
به خرابات بدستیم از آن رو مستیم
کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم
ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب
همه را جمله یکی کن که در این افرادیم
همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد
مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم
دل ما یافت از این باده عجایب بویی
لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم
از برون خسته یاریم و درون رسته یار
لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم
همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست
در خرابات فنا عاقله ایجادیم
هله خاموش بیارام عروسی داریم
هله گردک بنشینیم که ما دامادیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *