+ - x
 » از همین شاعر
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 آتش افکند در جهان جمشید
 دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
 ادر کاسی و دعنی عن فنونی
 ای قلب و درست را روایی

 » بیشتر بخوانید...
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 پرده از شاهد قدم بردار
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 لبی تا در لبانت می گذارم
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 انتقام
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
 معامله
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم
نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما
از پیروی تو تا حشر غلام نظریم
دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو
تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم
زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم
گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *