+ - x
 » از همین شاعر
 بار دگر آن آب به دولاب درآمد
 دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 صبحدم شد زود برخیز ای جوان
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها
 همتم شد بلند و تدبیرم
 نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی

 » بیشتر بخوانید...
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
 ملت من
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 امشب گناهكار ترینم ای آسمان!
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 گله از سختی ایام بگذار
 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق
سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
وارهیدیم از گدایی و نیاز
پای کوبان جانب ناز آمدیم
در کنار محرمان جان پروریم
چونک اندر پرده راز آمدیم
او کمند انداخت و ما را برکشید
ما به دست صانع انگاز آمدیم
پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل
حمدلله خانه پرداز آمدیم
نان ما پخته ست و بویش می رسد
تا به بوی نان به خباز آمدیم
هین خمش کن تا بگوید ترجمان
کز مذلت سوی اعزاز آمدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *