+ - x
 » از همین شاعر
 یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
 من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 سی و نهم
 دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده*

 » بیشتر بخوانید...
 در دل را بروی کس نبستم
 خروشان ترا تا می برد آب
 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 بدرود
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق
سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
وارهیدیم از گدایی و نیاز
پای کوبان جانب ناز آمدیم
در کنار محرمان جان پروریم
چونک اندر پرده راز آمدیم
او کمند انداخت و ما را برکشید
ما به دست صانع انگاز آمدیم
پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل
حمدلله خانه پرداز آمدیم
نان ما پخته ست و بویش می رسد
تا به بوی نان به خباز آمدیم
هین خمش کن تا بگوید ترجمان
کز مذلت سوی اعزاز آمدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *