+ - x
 » از همین شاعر
 جان و جهان! دوش کجا بوده ی
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
 ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
 رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
 ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 سالکان راه را محرم شدم
 امروز خوش است دل که تو دوش
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 سال نو سال خوشی، سال صفاست
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
 تصویر بغض
 تعویذ
 آزادی
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 پیوند
 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق
سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
وارهیدیم از گدایی و نیاز
پای کوبان جانب ناز آمدیم
در کنار محرمان جان پروریم
چونک اندر پرده راز آمدیم
او کمند انداخت و ما را برکشید
ما به دست صانع انگاز آمدیم
پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل
حمدلله خانه پرداز آمدیم
نان ما پخته ست و بویش می رسد
تا به بوی نان به خباز آمدیم
هین خمش کن تا بگوید ترجمان
کز مذلت سوی اعزاز آمدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *