+ - x
 » از همین شاعر
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
 اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
 آمد بهار عاشقان ، تا خاكدان بُستان شود
 باز فروریخت عشق از در و دیوار من
 ما آب دریم ما چه دانیم
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را

 » بیشتر بخوانید...
 طعنه ساز
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 تکت لاتری
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 لبش می بوسم و در می کشم می

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روز باران است و ما جو می کنیم
بر امید وصل دستی می زنیم
ابرها آبستن از دریای عشق
ما ز ابر عشق هم آبستنیم
تو مگو مطرب نیم دستی بزن
تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم
روشن است آن خانه گویی آن کیست
ما غلام خانه های روشنیم
ما حجاب آب حیوان خودیم
بر سر آن آب ما چون روغنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *