+ - x
 » از همین شاعر
 در شهر شما یکی نگاریست
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من
 مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 نبشتست خدا گرد چهره دلدار
 دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 نسیمی مژده یی آورده امشب
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 سبز و نغز و مغز
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام
حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر مشغله زنگله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *