+ - x
 » از همین شاعر
 خسروانی که فتنه ای چینید
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 آخر کی شود از آن لقا سیر
 نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 گر از غم عشق عار داریم
 ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام

 » بیشتر بخوانید...
 سونامی فریاد
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
 ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 آن چیست یکی دختر دوشیزه ی زیبا
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام
حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر مشغله زنگله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *