+ - x
 » از همین شاعر
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 من از این خانه به در می نروم
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 بر آستانه اسرار آسمان نرسد
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 آن را که در آخرش خری هست
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 ای عشق که جمله از تو شادند

 » بیشتر بخوانید...
 یا ران انتحا ری
 بهار من
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 ترا یک مشت میخواهم
 آه
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 مسلمان را همین عرفان و ادراک
 دیدار در کوه قاف
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام
حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر مشغله زنگله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *