+ - x
 » از همین شاعر
 گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
 دانی کامروز از چه زردم
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من

 » بیشتر بخوانید...
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند
 از برای تو
 بیتویی های من
 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
 فریاد
 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 من و تو از دل و دین نا امیدیم
 من از ساحل گریزانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش عشق شمس دین می باختیم
سوی رفعت روح می افراختیم
در فراق روی آن معشوق جان
ماحضر با عشق او می ساختیم
در نثار عشق جان افزای او
قالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر می بداد
ما در این داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پرده عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک پردگی
کز شعاعش پرده ها بشناختیم
هر زمان خود را به سوی پرده ای
حیله حیله پیشتر انداختیم
برج برج و پرده پرده بعد از آن
همچو ماه چارده می تاختیم
رو نمود از سوی تبریز آفتاب
تا دل از رخت طبیعت آختیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *