+ - x
 » از همین شاعر
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 ندا آمد به جان از چرخ پروین
 ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش

 » بیشتر بخوانید...
 پارسی را پاس میداریم
 نیلوفر
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 کبک
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 دلم از سير گلشن وا نگردد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت
سیاهی جانت ار محسوس گشتی
همه عالم شدی زنگی ز زنگت
تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است
سرت را کس نکوبد جز به سنگت
اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت
مرا گویی که از معنی نظر کن
رها کن صورت نقش و پلنگت
چه گویم با تو ای نقش مزور
چه معنی گنجد اندر جان تنگت
هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *