+ - x
 » از همین شاعر
 نگاری را که می جویم به جانش
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
 آمده ای بی گه خامش مشین
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 هذا طبیبی، عند الدوآء
 ما را سفری فتاد بی ما
 فریاد ز یار خشم کرده

 » بیشتر بخوانید...
 کهن پروردهء این خاکدانم
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 ای دوست خدا حافظ
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 تبعیدگاه
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 افسانه تلخ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت
سیاهی جانت ار محسوس گشتی
همه عالم شدی زنگی ز زنگت
تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است
سرت را کس نکوبد جز به سنگت
اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت
مرا گویی که از معنی نظر کن
رها کن صورت نقش و پلنگت
چه گویم با تو ای نقش مزور
چه معنی گنجد اندر جان تنگت
هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *