+ - x
 » از همین شاعر
 راز چون با من نگوید یار من
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 هشتم
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 ای کرده میان سینه غارت
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش

 » بیشتر بخوانید...
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 کلاه های سفید و کله های سیاه
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
 موی زیبای تو بی حادثهء مریم نیست
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 شبانه
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 استسقا
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در شهر شما یکی نگاریست
کز وی دل و عقل بی قراریست
هر نفسی را از او نصیبیست
هر باغی را از او بهاریست
در هر کویی از او فغانیست
در هر راهی از او غباریست
در هر گوشی از او سماعیست
هر چشم از او در اعتباریست
در کار شوید ای حریفان
کاین جا ما را عظیم کاریست
پنهان یاری به گوش من گفت
کاین جا پنهان لطیف یاریست
او بد که به این طریق می گفت
کز تعبیه هاش دل نزاریست
او بود رسول خویش و مرسل
کان لهجه از آن شهریاریست
نوحست و امان غرقگانست
روحست و نهان و آشکاریست
گرد ترشان مگرد زین پس
چون پهلوی تو شکرنثاریست
گرد شکران طبع کم گرد
کان شهوت نیز برگذاریست
این جا شکریست بی نهایت
این جا سر وقت پایداریست
خاموش کن ای دل و مپندار
کو را حدیست یا کناریست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *