+ - x
 » از همین شاعر
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 روزی که گذر کنی به گورم
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 نهم
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 به غم فرونروم باز سوی یار روم
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

 » بیشتر بخوانید...
 تیمسار
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 مست خوابی و نرگست باز است
 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مر عاشق را ز ره چه بیمست
چون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشد
او را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست لیک چون مه
در طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشد
آن کس که سبکتر از نسیمست
عشق و عاشق یکی ست ای جان
تا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشق
هم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستی
در پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریا
دری ست اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریز
مر حاتم را مگو کریمست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *