+ - x
 » از همین شاعر
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 ای ظریف جهان سلام علیک
 چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو *
 شب گشت ولیک پیش اغیار
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم

 » بیشتر بخوانید...
 قصه سنگ و خشت
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مر عاشق را ز ره چه بیمست
چون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشد
او را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست لیک چون مه
در طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشد
آن کس که سبکتر از نسیمست
عشق و عاشق یکی ست ای جان
تا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشق
هم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستی
در پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریا
دری ست اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریز
مر حاتم را مگو کریمست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *