+ - x
 » از همین شاعر
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 ببسته است پری نهانیی پایم
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی

 » بیشتر بخوانید...
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
 صلح کل
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 مرد مسلمان
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 خاک خسته
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای کرده میان سینه غارت
ای جان و هزار جان شکارت
جز کشتن عاشقان چه شغلت
جز کشتن خلق چیست کارت
می کش که درست باد دستت
ای جان جهانیان نثارت
بس کشته زنده را که دیدم
از غمزه چشم پرخمارت
بس ساکن بی قرار دیدم
در آتش عشق بی قرارت
یک مرده به خاک درنماند
گر رنجه شوی کنی زیارت
جان بوسد خاک تو به هر دم
بر بوی کنار بی کنارت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *