+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما
 چه جمال جان فزایی که میان جان مایی

 » بیشتر بخوانید...
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
 از یاد رفته
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 از فراز منبر ابرها
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
سینه های روشنان بس غیب ها دانند لیک
سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست
بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد
زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست
یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان
تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست
عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق
لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست
شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند
لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست
دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند
وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست
ای زبان ها برگشاده بر دل بربوده ای
لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست
شمس تبریزی چو جمع و شمع ها پروانه اش
زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *