+ - x
 » از همین شاعر
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 خبر واده کز این دنیای فانی
 فضول گشته ام امروز جنگ می جویم
 می شدی غافل ز اسرار قضا
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
 دانی کامروز از چه زردم
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد

 » بیشتر بخوانید...
 لیلی
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 تبسم های زخم وحشت
 جوانان را بد آموز است این عصر
 از دور بدیدم آن پری را
 قصیده ی نور
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
 این کهنه رباط را که عالم نام است
 زمستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان
بر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا
گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم
گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را
ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک
بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان
فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان
نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را
شهره آفاق کند این دل شب گرد مرا
راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا
بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
صبح دم سرد زند از پی خورشید زند
از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند
جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند
چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است
عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن
گر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *